خوب نگاه کن

خوب نگاه کن

میتوانی  رنگ افق را در آبی بلورین آسمان ببینی تصویر روشن آنان را که در شهر زیست میکنند ،تصویر پیروزیها ی بزرگ و شکست های کوچک و قناعت شماری بسیار  و همت گروهی اندک را .

و نیز فرصت های طلایی را که به تمامی  آنان عرضه میشود، اما تنها از آنان کسی خواهد شد که تلاش میکنند.

پس به خاطر بسپار که چون دیگر بار  خط افق را میشکنی و به شهر پای مینهی،تصمیم از آن توست،

میتوانی همواره در سایه روشن این همه برج وبارو بمانی و یا به همتی بلند خورشید را به دست آوری.

تصمیم بی تردید از آن توست ،چرا که خط افق وعده ایست ،مرزی نیست.

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد


خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست

“همیشه یک نفر باید به پا خیزد”
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:


اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود

و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست

(خسرو گلسرخی)

 

زرنگی ایرانیا

اين داستان طنز زيبا که نشان از کمال هوشمندي و ابتکار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد،

 سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم. همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است. بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!

یاد اون روزا بخیر   اما...

گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.

همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر

مثل پشم گوسفند نیست،

چون او موهای خود را گلت می کند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬

کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬

چون کبری با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.

پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد

چون زیاد چت کرده بود

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.

پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.

برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬

ریز علی چراغ قوه هم داشت٬

اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬

خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬

الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬

او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬

او اصلا حوصله مهمان را ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬

او آخرین بار که گوشت خرید٬

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد

 

در کوهستان های حقیقت

هرگز بیهوده

 صعود نمیکنی ، امروز به قله ای

بلندتر دست می یابی، یا به توان خود

می افزایی که فردا فراتر روی

(فردریک نیچه)

 

تداوم رویش

نه امروز و نه هیچ روزی تا کنون و نه هیچ زمان دیگری در همه عمرم ،من هرگز تمایلی به آن نداشته ام که باور کنم هرچه را میتوانسته ام انجام داده ام .

اما این را خوب میدانم ،هیچ کس به پیروزی نمیرسد مگر رنج فراوان کشیده باشد وهرگزشکستی حادث نمیشود اگر آدمی آنچه را در توان دارد انجام دهد.

( نادیا بولانگر)

چگونه جومونگ قهرمان ملی صدا و سیما شد؟

 

حضرت جومونگ، درود. امیدوارم طاعات، عبادات شما و بانو سوسانو، در ماه مبارک رمضان مورد پذیرش حق باشد. آخ... فراموش کرده بودم که جنابعالی آتش پرست هستید. در این خاک سال هاست که دیگر کسی از آتش نمی ترسد. ببخشید که نام واقعی شما را نمی دانم. آخر من یک ایرانی هستم و حافظه تاریخی ام زود به زود باتری خالی می کند. یوم یول چانگ بودید؟ چینگ چانگ چونگ بودید؟ مهم نیست. شنیده ام گفته اید که گمان نمی کردید این همه هوادار در ایران داشته باشید. ما هم در شگفتیم. در این چند روز ما هر بار ماسماسک را چرخاندیم، شما بر صفحه رسانه ملی؟! بودید. چه تشکیلاتی. چه مصاحبه‏ هایی! بگذار به حافظه ام فشار بیاورم. یادم هست وقتی احمد شاملو در کنج انزوا در این مملکت جان داد از سنگ صدا درآمد ولی از صدا و سیمای ما صدا در نیامد. احمد شاملو را می شناسی جومونگ؟ نمی شناسی؟ همین قدر بدان شاعری است که از مرده اش هم می ترسند. جومونگ جان، قهرمان ما اینجا شما هستی نه پهلوانان شاهنامه. شاهنامه را می شناسی؟ شاهنامه در صدا و سیمای ما جایی ندارد. در صدا و سیمای ما، اسطوره ها و قهرمانان ایرانی یا دزدند یا قاچاقچی. کوروش ها دزدند، بابک ها قرتی هستند، داریوش ها مواد مخدر می فروشند، شهاب ها خاک بر سر هستند. اصلا این ها کیستند؟ قهرمان ما شما هستید. رئیس موپالمو کاوه آهنگر ماست. جنابعالی آرش کمانگیر مایید. قهرمانان ما شمایید. ما از اینکه نام فرزندانمان را رستم بگذاریم شرم داریم. اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی ربنای شجریان را در ماه رمضان از تلویزیون ملی حذف می کنند، شجریان می دانی کیست؟ کاخ باشکوه "بویو" را در نظر بگیر. شجریان یکی از ستون های آن کاخ است. جومونگ جان، در این مملکت فرهاد مهراد در غربت جان داد ولی صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نزد. سالگردهای حسین پناهی می آیند و می روند، صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نمی زند.

 یک ماه پیش سه میلیون نفر در این خراب آباد در خیابان بودند و کتک می خوردند، دم نزد. شکنجه شدند، دم نزد. در صدا و سیمای این سرزمین از بامداد تا شامگاه فرهنگ بیگانه ترویج می شود. مردم زبان مادریشان را درست نمی دانند ولی به مدد صدا و سیما، دستور زبان عربی را مانند بلبل هجی می کنند:

انفعل   ینفعل    انفعال

انقطع   ینقطع    انقطاع

انجمد   ینجمد    انجماد

جمونگ! سالیان سال است که فرهنگ ایرانی در صدا و سیمای ملی به مسخره گرفته شده. نخبگان این سرزمین بزرگ برای یک گزارش یا پخش تصویرشان از صدا و سیما، له له می زنند ولی شما به یکباره رسیدی و یک شبه همچون یک قهرمان ملی به پیشوازتان آمدند. اینجا در صدا و سیمای ملی شما قهرمان ملی شده ای. جومونگ، اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی صدا و سیمای ما، ساز نوازندگان را در پشت گل و بوته پنهان می کنند که مبادا شیطان از صفحه مانیتور به روح مردم نفوذ کند. جومونگ لعنتی، اینجا تو در صدا و سیمای ما، با پول ما، قهرمان ملی می شوی.

صدا و سیمایی که خود عامل اصلی تهاجم فرهنگی است ولی دوربین به دست در سطح شهر، مقصر این فرهنگ درب و داغان را در میان جوانان می جوید! شما که زحمت کشیدی و تا اینجا آمدی، سر راه اویی و ماری و چوسو و مدیر سایان را بردار و پس از ضیافت افطار در مسجد بلال، یک گوگوریو هم در صدا و سیمای ما برقرار کن.

منبع:  http://www.drawingandpainting.blogfa.com/post-183.aspx