عید

Akhavan.jpg

عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله شادی و شورست
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیك و پیام است، ولی ما
پیكی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب كهن را نه یكی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یكی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته كبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرك لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده‎ی افسون‎زدگان، ره به حقیقت
بستیم، و جز افسانه‎ی بیهوده نخواندیم

از نُه خم گردون بگذشتند حریفان
مسكین من و دل در خم این زاویه ماندیم

طوفان بتكاند مگر "امید" كه صدبار
عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم

                                                         ((مهدی اخوان ثالث))

نوروز تو راهه

دیگه کلاس ها تموم شد .یعنی تمومش کردیم

هر کسی رفت سر زندگی و آماده شدن واسه استقبال از بهار

فقط چند روز دیگه به زنده شدن دوباره زمین و نوروز زیبای ایرانی  مونده


فقط خواستم بگم اگه تا الان سبزه عید رو ننداختین الان وقتشه که برین سراغش تا یه وقت مجبور نشین شب عید به خاطر کامل سبز نشدن سبزتون دور شهر راه بیوفتین و آخرش هم یه سبزه کچل و زشت بخرین و بزارین سر سفره هفت سین.

ماهی هم یه سه چهار تایی بخرین تا حداقل یکیشون تا موقع سال تحویل زنده بمونه.

بچه ها نظرتون چیه هرکس بعد از چیدن سفره هفت سینش یه عکس ازش اینجا بزاره تا ببینیم مال کی قشنگ تر شده.

"انسان ها از دیدگاه دکتر شریعتی"

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

اوریگامی یا همون کاغذ و تای خودمون

سلام دوستان 

یه سایت جالب پیدا کردم گفتم به شما هم معرفیش کنم

واسه من که خیلی جالب بود .

نمیدونم توی بچگی تون کتاب های کاغذ و تا رو داشتین یا نه ولی این سایت یه جورایی شبیه اون کتاباست .

http://www.origami-fun.com

من یه سری از مدل هاشو درست کردم ولی بعضی هاش خیلی سخت بود .

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

جملات زیبا وآموزنده از چارلی چاپلین....

-دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم

- شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز!

-حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی‌بخش است!

 - شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده‌ای تا میتوانی زیبا برقص

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.   

 

 

اصفهان یا یزد؟؟؟

صحبت در مورد برتری اصفهان یا یزد فقط یه شوخیه همونطور که ماها وقتی در مورد اصفهان حرف میزنین ناراحت نمیشیم خواهشا شما هم به خودتون نگیرید

من مخلص یزدم با مردمش

اما یادتون باشه اصفهان نصف جهانه بهتره برا نصف دیگه اش برید با بقیه بجنگید

و خداوند خدا...

و خداوند خدا، هر بامدادان، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آید و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش،جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و...

هر شامگاهان، با چشمی خسته و پلکی خونین، از دیوار مغرب، فرود می آمد و نومید و خاموش، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و هیچ نمی گفت.

و خداوند خدا، هر شبانگاه، بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خود ، جهان را می نگریست و قندیل پروین را برمی افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت، تا در شب ببیند و نمی دید، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...

سحرگاهان، خسته و رنگ باخته، سرد و نومید، فرود می آمد و قطره اشکی درشت، از افسوس بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم پیام عشق را به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر می داشتند و جانوران، هر نیمه، با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و  اما  ... خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه. می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه به گونه اش غریب مانده است، در جمعیت چهرهای سنگ و سرد، تنها نفس می کشید.

کسی "نمی خواست"، کسی "نمی دید"، کسی "عصیان نمی کرد"، کسی "عشق نمی ورزید"، کسی "نیازمند نبود، "کسی درد نداشت"... و...

و خداوند خدا، برای حرفهایش، باز هم مخاطبی نیافت!

هیچکس او را نمی شناخت، هیچ کس با او انس نمی توانست بست                          

                                                                                                   "انسان" را آفرید!

                                              و این، نخستین بهار خلقت بود.

کتاب زندگی...

خوابیده بودم؛

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم.

اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، دردها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچوقت مرا به حال خود رها نمیکنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربان مرا نگاه کرد. لبخندی زد و گفت:«فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود.

در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی.

من به قول خود وفا کردم،

هرگز تو را تنها نگذاشتم،

هرگز تو را رها نکردم،

حتی برای لحظه ای،

آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی، جای پای من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!!!»

هم کلاسی بی هم کلاسی ...

سلام دوستان از اونجایی که ماها بیکار نیستیم که نظرات یک فردی که جرات معرفی کردن خودشو نداره رو بخونیم ومهمتر این که نظراتش هیچ ارزشی جز شناساندن شخصیت خودش نداره از این به بعد نظرات هم کلاسی پاک میشود پس به خودتون زحمت ندید که نظراتشو بخونیدیا جواب بدید چون این فرد کلا با همه مشکل داره به امید بهبودی وپیداشدن شغل مناسب برای هم کلاسی

Some engliSh Experession

Pipe down >>> خفه خون بگیر

Cool the comedy>>>> مسخره بازی در نیاور

Cool bananas >>>> چه با حال

Play it cool >>>  به روی خودت نیاور

I catch you with pants down >>> مچت را گرفتم

What the hell is wrong with you? >>>  چه مرگته؟

Beauty is in the eyes of beholders >>> چشماتون قشنگ میبینه

Speak of the devil >>>  انگار حلال زاده است

take it easy >>> بی خیالش

couch potato >>> کسایی که فقط می خورند و می شینند

You are the apples of my eyes >>> نور چشم من هستی

Banana head >>> یکمی دیوانه است ، خل و چل

T.G.S >>> شکر خدا شنبه آمد

It takes me >>> وقت من را می گیرد

Wetblanket >>>  نا امید، کسی که همیشه آیه یاس می خونه

It just a piece of cake >>> مثل آب خوردن است

Who cares >>> کی به کیه

Who is who >>> کی با کی؟

That's the question of money >>> موضوع سر پول آن است

Some people are born on the bus >>> دست پشت سر ندارند

Home sweet home >>> هیج جا خونه آدم نمیشه

They made come to underestanding >>> به تفاهم می رسد

به دنبال منجی

سلام بچه ها

راستش فکر نمیکنم که کار قشنگی باشه که ما مشکلات کلاسمون و برنامه ریزی های شخصی خودمون رو با آموزش و خانم لبافیان در میون بزاریم.

وقتی ما خودمون نمیتونیم بشینیم با هم حرف بزنیم و به تفاهم برسیم ومشکلات کلاس رو حل کنیم ، مطمئن باشید از بیرون کلاس هم کسی نمیتونه حلش کنه.

سیما جان کارت اصلا قشنگ نبود که برنامه کلاس رو بردی پیش خانم لبافیان.

اینجا مدرسه و دبیرستان نیست که تا هرچی میشه سریع پیش مدیر و معاون بریم . ما تو مدرسه هم هیچ وقت مشکلات رو بیرون کلاس نمیبردیم

سمت راست مغز ....

سمت راست مغز نادان است!!! میدانید چرا؟

در حالی که بر روی صندلی نشسته اید پای راست خود را از زمین بالا ببرید

و در جهت عقربه های ساعت بصورت دایره ای بچرخانیدو همزمان با این عمل با انگشت راست

 خود عدد شش انگیسی را در هوا بنویسیدبدون اینکه متوجه بشویدپای شما جهت حرکت خود را تغییر میدهد . امتحان کنید........

پسرا و دخترا ....

پسرا و دخترا چه جوري از دستگاه عابر بانک پول ميگيرن ؟
اول پسرا
1.با ماشين ميرن سراغ بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک

2. کارت رو داخل دستگاه ميذارن
3.کد رمز رو ميزنن و مبلغ درخواستي رو وارد ميکنن
4. پول و کارت رو ميگيرن و ميرن
..........................................................
 
و خدا بخير کنه
دخترا
1. با ماشين ميرن دم بانک
2. توي آينه آرايششون رو چک ميکنن
3. به خودشون عطر ميزنن
4.احتمالا" موهاشون رو هم چک ميکنن
5. توي پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
6. توي پارک کردن ماشين خيلي مشکل پيدا ميکنن
7.بلاخره ماشين رو پارک ميکنن و ميرن دم دستگاه عابر بانک
8.توي کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
9. کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
10. کارت تلفن رو ميندازن توي کيفشون
11. دنبال کارت عابر بانکشون ميگردن
12. کارت رو وارد دستگاه ميکنن
13. توي کيفشون دنبال تيکه کاغذي که کد رمز رو روش يادداشت کردن ميگردن
14.کد رمز رو وارد ميکنن
15. يه ربع  قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونن
16. کنسل ميکنن
17. دوباره کد رمز رو ميزنن
18.کنسل ميکنن
19. به دوست پسرشون زنگ ميزنن که طريقهء وارد کردن کد صحيح رو براشون بگه
20. مبلغ درخواستي رو ميزنن
21.دستگاه ارور (خطا) ميده
22. مبلغ بيشتري رو درخواست ميکنن
23. دستگاه خطا ميده
24. بيشترين مبلغ ممکن رو درخواست ميکنن
25.انگشتاشون رو براي شانس روي هم ميذارن
26.پول رو ميگيرن
27. برميگردن به ماشين
28. آرايششون رو توي آينه چک ميکنن
29.توي کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
30. استارت ميزنن
31.پنجاه متر ميرن جلو
32. ماشين رو نگه ميدارن
33. دوباره برميگردن جلوي بانک
34. از ماشين پياده ميشن
35. کارتشون رو از توي دستگاه عابر بانک برميدارن
36. سوار ماشين ميشن
37. کارت رو پرت ميکنن روي صندلي کنار راننده
38.آرايششون رو توي آينه چک ميکنن
39.احتمالا يه نگاهي هم به موهاشون ميندازن
40.راه ميفتن و ميندازن توي خيابون اشتباه
41.برميگردن
42. ميندازن توي خيابون درست
43. پنج کيلومتر ميرن جلو
44. ترمز دستي رو آزاد ميکنن ( ميگم چرا انقدر يواش ميره ها )

4۵.به حرکت ادامه ميدن..........


45.به حرکت ادامه ميدن..........

آزمایشگاه بیوشیمی و حرفای خسته کننده

وای که چقدر این آقای صدر پوش دوست داره حرف بزنه...

امروز کلا همه سر آزمایشگاه خواب تشریف داشتن و فقط شانس آوردیم این تلفن یه چند بار وسط لالایی های آقای صدر پوش زنگ میزد و همه رو از تو چرت در میاورد

حالا نمیدونم حال و هوای گروه اول چطوری بوده ولی فکر نکنم دست کمی از گروه ما داشته