مادر...............

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر            خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست        سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر
هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد           یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید
چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن          در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد
چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر           آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر
در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست      دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست
در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر      شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست


پوستر روز مادر









شـــــــب یلـــــــدا

حافظ در شب یلدا

معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل که سواد دارد، می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری…» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و… برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.


پبشینهٔ جشن


یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده‎اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است.
این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد.
نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژه‎ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین دلیل این شب را جشن می‎گرفتند و گرد آتش جمع می‎شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمه‎ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین‎های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‎ها و فرآورده‎های خوردنی فصل و خوراک‎های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند. باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود

یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.
«ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. »
یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.
در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد.
لازم به ذکر است یلدا در سرزمین‌های فلات ایران روسیه و دیگر کشورها با پیشینه ی تاریخی برگزار می‌شود.

اینم یه چند تاعکس زیبا وخوشمزه:


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین...

عشق را افسانه کردی یا حسین     

                      عقل را دیوانه کردی یا حسین

        در ره معبود بی همتای خویش  

                                 همّـتی مردانه کردی یا حسین

              تا قیامت در دل اهل ولا      

                                    منزل و کاشانه کردی یا حسین

            گرد شمع بی زوال خویشتن   

                                عالمی پروانه کردی یا حسین..

فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد

پروردگارا....

پروردگارا! ببخش مرا که....
پروردگارا! ببخش مارا که برای رسوا کردن دیگران تلاش کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که نمازم، وقت یافتن گمشده های من است.
پروردگارا! ببخش مرا که نادانی دیگران را به رخشان کشیدم.
پروردگارا! ببخش مرا که برای همه گردن کشیدم، به غیر از خودم.
پروردگارا! ببخش مرا که دیگران رو وادار به معذرت خواهی کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که همه اش دعا کردم خدایا! مرا از شر خلق دور بدار و یک بار نگفتم خلقت را از شر من دور دار.
پروردگارا! ببخش مرا که فکر و دلم از تو عزلت گزید و از گناه نه.
پروردگارا! ببخش مرا که هر چه با من مدارا کردی، من بر تو خیره سری کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که بر بی منزلی و بی کاری و... گریستم، بر غم فراق از تو گریه نکردم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که به فکر زیبایی ظاهر و مدلباس و... بودم، به فکر زیبایی و طهارت باطنم نبودم.
پروردگارا! ببخش مرا که با رفتار زشتم، دیگران را به دین بدبین کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که در مجادله با این و آن فهمیدم که حق با من نیست؛ ولی به رو نیاوردم.
پروردگارا! ببخش مرا که برای نظرات دیگران، آن گونه که حق شان بود، ارزش قائل نشدم.
پروردگارا! ببخش مرا که با پرسش های مشکل از استادانم، خود را در چشم دیگران بزرگ جلوه دادم و استادانم را تحقیر کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که موقع تعریف و تمجید دیگران، باورم شد که راستی راستی کسی هستم!

دل تنگ

عید

Akhavan.jpg

عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله شادی و شورست
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیك و پیام است، ولی ما
پیكی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب كهن را نه یكی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یكی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته كبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرك لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده‎ی افسون‎زدگان، ره به حقیقت
بستیم، و جز افسانه‎ی بیهوده نخواندیم

از نُه خم گردون بگذشتند حریفان
مسكین من و دل در خم این زاویه ماندیم

طوفان بتكاند مگر "امید" كه صدبار
عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم

                                                         ((مهدی اخوان ثالث))

زير گنبد کبود / جز من و خدا / کسی نبود / روزگار / رو به راه بود /

هيچ چيز / نه سفيد و نه سياه بود / با وجود اين / مثل اينکه چيزی

 اشتباه بود /زير گنبد کبود / بازی خدا / نيمه کاره مانده بود...

واژه ای نبود و هيچ کس


شعری از خدا نخوانده بود


تا که او مرا برای بازی خودش


انتخاب کرد

توی گوش من يواش گفت:


تو دعای کوچک منی


بعد هم مرا


مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت


خود به خود


با شروع بازی خدا


عشق افتتاح شد

سالهاست


اسم بازی من و خدا


زندگی ست


هيچ چيز


مثل بازی قشنگ ما


عجيب نيست


بازی يی که ساده است و سخت


مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن


کار مشکلی ست


زندگی


بازی خدا و يک عروسک گلی ست...

یارانه...

بنازم دولت و آن ادعایش

هدفمند کردن یارانه هایش

 بنازم مجلس و تصویب طرحش

که آخر هم شد او تسلیم طرحش

 بنازم من بر این جراحی سخت

که خواهد مرد بیمارش بر این تخت

 چه گویم از تحول های مادی

تحول های پوچ اقتصادی ............................

( ادامه مطلب رو حتما بخونید)

ادامه نوشته

روزی که کوروش گریست

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!

- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. .......................

 
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است

آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت


ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است

صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است

ادامه نوشته

روزی دروغ به حقیقت گفت:....

 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان       می شود .

ولنتاین یا سپندارمذگان ؟!

خیلی تاسف بار است که با آداب و فرهنگ بیگانه بیش تر از فرهنگ خود آشنا باشیم. تاسف بار است که فکر کنیم مرغ همسایه غاز است.
IRAN

 

 

ادامه نوشته

هوای بارونی یا آفتابی

دلم گرفته از آدمایی که زیر بارون برات میمیرن ولی وقتی که آفتاب میشه همه چیز یادشون میره

واقعاً چرا؟چرا بعضیا وقتی کارشون جفت وجوره انگار نه انگار که ماها هستیم انگار نه انگار که ما رو میشناسن!!!!

چرامو پس میگیرم همون بهتر که با ما کاری نداشته باشن میپرسی چرا؟؟؟؟؟ چون ...........

ادامه نوشته

خداوند........

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان اما

 به قدر نیاز تو فرود می‌آید
 
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود 

امید می‌شود ناامیدان را
 
 راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را
 
 شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 عصا می‌شود پیران را
 
 عشق می‌شود محتاجان به عشق را
 
...
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...
 
 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
 
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک 
 
 و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...
 
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

 


 

جوان یعنی......

جوان یعنی که خاکی بودن و شیک

مرام  و  معرفت حدّ المپیک 

 جوان یعنی دلی بی شیله پیله

دروغ پَر ، ساده بودن ، عشق همینه

 جوان یعنی با پیکان گوجه ای مون

بریم دشت و بخونیم از دل و جون

 جوان یعنی براوو  روندن  و  فَر

بگیری گازشو تا حد آخر       

 جوان یعنی  که پشت RD با عشق

زدی  405  تا  نکنی  دق

  جوان یعنی  که عِرق ملی دارم

به ورزشگاه میرم ، شیپور میارم

 جوان یعنی که تو بعد از عروسی

بری پیش امام زاده  پابوسی

 جوان یعنی تولد ، مرگ ، یک  بار

یه بار هم دل  میشه عاشق نه صد بار

 جوان یعنی  با یک ضبط هزار وات

میری کوه و نوار ِ داریوشم بات

  جوان یعنی کلاهِ کاپیتانی

نه بازوبند و مچبند و تبانی

 جوان یعنی که جیبات پر ز خالی

با  اون جیبای خالی پُز عالی

 جوان یعنی شبا یا تو زمستون

یه عینک دودی مَشت رو چشامون

 جوان یعنی  وفاداری نبینی  

ولی باز میگی از عشق قدیمی

 جوان یعنی یه ترمو درس نخونی

شبِ امتحانو بیدار بمونی

 جوان یعنی تی شرت با عکس داریوش

پر از حس ِ وجود  و  عشق خاموش

 جوان یعنی که ما اخراجی هستیم

مجید سوزوکی و بایرامی هستیم

  جوان یعنی کلاسو بیخیال داش

یه سیخ قلوه ، جگیر ، مهمون ما باش

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد


خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست

“همیشه یک نفر باید به پا خیزد”
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:


اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود

و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست

(خسرو گلسرخی)