اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم ...
اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم
اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم
هر کس گم شده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود ویکی چگونه میتوانست باشد.
هرکسی به اندازه ای که احساسش میکنند هست وخدا کسی را که احساسش بکند نداشت!
عظمت ما همواره در جستجوی چشمی است که ببیند.
خوبی ما همواره نگران آنکه ،آن را بفهمند و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق بورزد و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
غرور در جستجوی غروری است تا آن را بشکند و خدا عظیم بود، خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور، اما کسی را نداشت.
و خدا آفریدگار بود و چگونه میتوانست نیافریند؟!.... زمین را گسترد، آسمانها را برکشید، کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند، دریاها آغوش گشودند و طوفانها برخواستند و صاعقه ها در گرفتند وبارانها و بارانها وبارانها ...
قرنها گذشت و میگذشت و درختان گوناگون، گلهای رنگارنگ و جانوران در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود وخدا یکی بود وجز خدا هیچکس نبود و با نبودن چگونه بودن
و خدا بود وعدم با او بود و عدم گوش نداشت حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم و حرفهایی است برای نگفتن.
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیآورند. حرفهایی خوب وبزرگ و ماورایی همین هایند.
سرمایه هر کسی به اندازهی حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهایی بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتش اند.
اینان در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند آرام میگیرند و اگر نیافتند روح را از درون به آتش میکشند و هر لحظه حریق های وحشتناک وسوزندهای در درون میافروزند
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت و درونش از آنها سرشار بود و عدم چگونه میتوانست مخاطب او باشد.
و خدا بود وعدم. جز خدا هیچ کس نبود و با نبودن نتوان بودن و خدا تنها بود.
هرکس گمشدهای دارد و خدا گمشدهای داشت.
این یک طنز است .......
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
وحکایت هم چنان باقی است ............
هيچ چيز / نه سفيد و نه سياه بود / با وجود اين / مثل اينکه چيزی
اشتباه بود /زير گنبد کبود / بازی خدا / نيمه کاره مانده بود...
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست...
روزی مردی برای نماز شب راهی مسجد شد در راه به زمین میخورد و لباسهایش کثیف میشود او به خانه باز میگردد ولباسهایش را تمیز میکند و دوباره راهی مسجد می شود اما دوباره در همان نقطه به زمین میخورد ولباسهایش کثیف میشود ودوباره به خانه بر میگردد تا لبایهایش را تمیز کند و راهی مسجد میشود در راه مرد چراغ به دستی با او روبه رو میشود وبه او میگوید هوا تاریک است ومن دیدم شما چندبار زمین خوردید پس به کمک شما آمدم تا راه رابرای شما روشن کنم مرد تشکر کردو هردوراهی مسجد شدند وقتی به در مسجد رسیدند مرد به مرد چراغ به دست تعارف کرد که اول او وارد مسجد شود اما مرد نپذیرفت مرد بار دیگر درخواست خود راتکرار کرد ومردچراغ به دست به او گفت :من شیطان هستم
مرد تعجب کرد وگفت چه طور ممکن است؟
شیطان گفت وقتی که من تورا برای بار اول به زمین زدم و تو برگشتی تالباسهایت را مرتب کنی ودوباره به طرف مسجد روانه شوی خداوند تمام گناهان تورا بخشید وقتی که من تورا برای دومین بار به زمین زدم وتودوباره به خانه آمدی ومسمم تر از قبل به راهت ادامه دادی خداوند گناهان تمام خانوادهات را بخشید من دیدم اگر اینکار را ادامه دهم خداوند گناه تمام دهکده تان را خواهد بخشید پس من هم آمدم تا از سالم رسیدن تو به مسجد خیالم راحت شود .
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:
چون شما زوجي اين چنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ،
هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد واجي مجي لا ترجي ........
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و………
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!
پيام اخلاقي اين داستان:
خانم ها را دست کم نگیرید
یا درس نمی خونن یا وقتی می خوان بخونن باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد كه شب امتحانه ... یه كم كه درس خوندن یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شن و به یه چیزی فكر می كنن بعد انگار كه درس خوندن بلند میشن میرن استراحت می كنن بعد از یك ساعت استراحت دوباره میرن میشینن فكر می كنن . وقتی فكرشون تموم شد كتاب رو ورق میزنن یه كم براندازش میكنن وزنش می كنن استخاره می كنن برای خودشون تقسیمش می كنن میگن تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت كنن . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارن برن بخونن ولی چون می دونن فردا امتحان دارن پا میشن میرن سر كتابشون. همینجور كه می خونن هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فكر می كنن( لازم به ذكر است كه هیچ وقت در هیچ موقعیتی فكر نمی كنن فقط موقع درس خوندن فكرشون میاد بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینن خیلی دیر شده .دوباره میرن درس بخونن این بار می خونن یه چیزایی هم یاد میگیرن ولی چیزایی كه یاد نمی گیرن رو میذارن كه فردا از دوستاشون بپرسن یه كم به معلمشون فحش میدن می گن اینارو درس نداده خلاصه آخرش نمیرسن كتاب رو تموم كنن فردا میرن میبینن كه دوستاشون یه چیزایی می گن كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خط خطی میشه اونایی هم كه خونده بودن یادشون میره به همین سادگی.![]()
![]()
![]()
البته آقایون میتونند از خودشون دفاع کنن در ضمن این یه شوخی بود
دیگه خسته شدم از بس سلام کردم و کسی تحویل نگرفت.
الان داشتم وبلاگ بقیه رشته ها و ورودی های دیگه دانشگاه خودمون رو یه یه سری میزدم .
اینقدر همه با هم صمیمیت داشتن و اینقدر وبلاگاشون جالب بود و فقط باید میخندیدی .
تو هر وبلاگی که رفتم مطالبش پر از نظر بود و وبلاگ ها پر بود از اسم بچه های کلاس .
اما وقتی میام تو وبلاگ خودمون دپرس میشم 
آخه من که ازتون واسه نویسندگی هم دعوت کردم ولی خوب چیکار کنم وقتی شماها استقبال نمیکنین .
دیگه کلا دارم از بچه های کلاسمون دل سرد میشم .
به خدا رفتم تو وبلاگ یه سری از بچه های ترم اول که حالا بماند چه رشته ای بودن با اینکه ترم 1 بودن ولی دوستیشون خیلی بیشتر از ما بود.
عالم همه قطره اندو دریاست حسین
خوبان همه بنده اندومولاست حسین
ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش
ازبس که کرم دارد و آقاست حسین

اربعین حسینی تسلیت باد
برد زیبای پرسپولیس رو به تمام بچه های باحال پرسپولیسی تبریگ میگم ![]()
![]()
![]()
![]()

اینم یه عکس باحال:

|
توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟ و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيدشاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟ همه وزيران را صدا زد وگفت وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند وزيران هم رفتند و آوردند شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت هر كسي به چيزي گفت باز هم شاه خوشش نيامد تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم گفتند تو با شاه چه كاري داري؟ پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام |
|
بنازم دولت و آن ادعایش
هدفمند کردن یارانه هایش
بنازم مجلس و تصویب طرحش
که آخر هم شد او تسلیم طرحش
بنازم من بر این جراحی سخت
که خواهد مرد بیمارش بر این تخت
چه گویم از تحول های مادی
تحول های پوچ اقتصادی ............................
( ادامه مطلب رو حتما بخونید)
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!
- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. .......................
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است
آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت
ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است
صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .

نقطهای بر اونچه از دست دادم میذارم واز سر خط شروع میکنم
تب وتاب امتحانات پایان ترم تموم شد وحالا ماها روزی چندبار به سایت دانشگاه سر میزنیم وارد سیستم مدیریت امور آموزشی میشیم با ترس ولرز در حالی که زیر لب دعا و ثنا میکنیم نام کاربری و کلمه عبورمون رو تایپ میکنیم تا میاد صفحه باز بشه جونمون به لبمون میرسه و نذر میکنیم اگه نمره مون خوب بشه (شایدم پاس بشیم) فلان کار وبهمان کار رو میکنیم...... صفحه باز میشه کارنامه نیمسال رو باز میکنیم نمره ها با رنگ قرمزشون چشمک میزنن از دیدن بعضیاشون خوشحال میشیم و جیغ میزنیم و از بعضیشون ناراحت میشیم و با مشت محکم میکوبیم تو دیوار (البته اگه تا شعاع 100 کلیومتری مون آدمی پیدا نشه چون تحقیقات نشون داده کوبیدن تو سر آدما برای فروکش کردن عصبانیت بهتر جواب میده)سپس چندتا فحش نثار استاد مربوطه و جد محترمشون میکنیم و اعتراضمون رو به نمره ثبت میکنیم اگه تو یه درس قصدمون توی فقط و فقط پاس شدن بوده باشه با دیدن نمرهی قبولی(که البته معلوم نیست از راه مشروع بدست اومده یا به مدد دوستان یا شایدم با بزرگواری استاد) در پوست خود نمیگنجیم انگار که تو درس n واحدی (n>2 )نمره کامل گرفتیم اگر هم خدای نکرده زبونم لال گوش شیطون کرتوی یه درس پاس نشده باشیم اگه حساس باشیم اشک تو چشمامون حلقه میزنه و به این در و اون در میزنیم تا در اسرع وقت نمره پاسی رو با هر شیوه ی اخلاقی یا غیر اخلاقی بگیریم البته زمان زیادی نداریم و باید در این مرحله تر و فرز باشیم (نمیدونم فرز رو درس نوشتم یا نه) حالا اگه در گروه غیر حساس قرار داشته باشیم ودر برابر هیچ کنشی، واکنش نشون ندیم (به عبارت ساده تر ناقض قوانین فیزیکی باشیم)از اینکه وقت خودمون رو صرف کار بی ارزشی مثه درس خوندن کردیم و کارهای مفید!!!! رو به خاطر کمبود وقت انجام ندادیم افسوس میخوریم البته در حین این افسوس خوردنا بد وبیراه گفتن به استاد مربوطه فراموشمون نمیشه و.......
حالابا این حال وهوایی که ماها این روزا داریم چند نفرمون صدای پای ترم جدید رو میشنویم؟؟؟؟ حواسمون هست که سرو کله اش داره پیدا میشه!!!!!!!!!!
بیاین با هم نقطه ای به ترم گذشته بذاریم واز سرخط،ترم جدید رو شروع کنیم نکنه تو ترمی که گذشت جا بمونیم
دلم گرفته از آدمایی که زیر بارون برات میمیرن ولی وقتی که آفتاب میشه همه چیز یادشون میره
واقعاً چرا؟چرا بعضیا وقتی کارشون جفت وجوره انگار نه انگار که ماها هستیم انگار نه انگار که ما رو میشناسن!!!!
چرامو پس میگیرم همون بهتر که با ما کاری نداشته باشن میپرسی چرا؟؟؟؟؟ چون ...........
دوست فقط اون کسی نیس که تو بهش سلام می کنی
دوست دستی یه که تو رو از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشه درست هنگامی دیگرانی که تو اونا رو دوست میدونی سعی دارن تو رو به درون اون بکشن
دوست حقیقی کسی یه که نمی تونه تو رو رها کنه صداییه که نام تو رو زنده نگه میداره حتی زمانی که دیگران تو رو به فراموشی سپرده اند.....
چه خوبه که هممون باهم دوست باشیم....
