اینگونه نگاه کنید ...


مرد را به
عقلش نه به ثروتش

زن را به
وفایش نه به جمالش

دوست را به
محبتش نه به کلامش

عاشق را به
صبرش نه به ادعایش
مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به
آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به
کارائیش نه به مدلش

غذا را به
کیفیتش نه به کمیتش

درس را به
استادش نه به سختیش

دانشمند را به
علمش نه به مدرکش

مدیر را به
عملکردش نه به جایگاهش

نویسنده را به
باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به
انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به
پاکیش نه به صاحبش

جسم را به
سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق
معنایش نه به گوینده اش

داستان چهارشمع...

 

Iran_Eshgh


 

رسم است که در ایام کریسمس ودر واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند

هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،

شمعها نیز برای خود داستانی دارند.

 امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.
شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.

اولی گفت: من صلح هستم!

با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.

سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.

*****
دومی گفت: من ایمان هستم!

 با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،

و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،

وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.

*****

شمع سوم گفت: من عشق هستم!

ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.

 مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،

آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

*****
ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید

و گفت: چرا خاموش شده اید؟

قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

*****
سپس شمع چهارم گفت:

 نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.

من امید هستم!
کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.

چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.

 چراکه هر یک از ما می توانیم

امید، ایمان، صلح و عشق

 را حفظ و نگهداری کنیم.

 





زندگی 100 %

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند

 اگر   A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با  :

1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21, 22, 23, 24, 25,26 

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت کافیست؟   تلاش سخت (Hard work)

 H+A+R+D+W+O+ R+K

 8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%


  آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟  دانش (Knowledge)

 K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%


عشق چگونه؟   عشق (Love)

 L+O+V+E

 12+15+22+5=54%


خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟ 


پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟  پول (Money) 

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72%


رهبری (Leadership)

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89% 


اینها کافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟  

نگرش (Attitude)  

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

 آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد. 

نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض می شود...

 
 

"انسان ها از دیدگاه دکتر شریعتی"

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

جملات زیبا وآموزنده از چارلی چاپلین....

-دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم

- شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز!

-حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی‌بخش است!

 - شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده‌ای تا میتوانی زیبا برقص

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.   

 

 

کتاب زندگی...

خوابیده بودم؛

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم.

اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، دردها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچوقت مرا به حال خود رها نمیکنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربان مرا نگاه کرد. لبخندی زد و گفت:«فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود.

در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی.

من به قول خود وفا کردم،

هرگز تو را تنها نگذاشتم،

هرگز تو را رها نکردم،

حتی برای لحظه ای،

آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی، جای پای من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!!!»

"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود                           يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر                            چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟                و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟  فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:               من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيدشاه به فكر                 فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟              همه وزيران را صدا زد وگفت وزيران من  هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد               هستيد بگوييد وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند                   و بياوند وزيران هم رفتند و آوردند شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت                      كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت  هر كسي                به چيزي گفت باز هم شاه خوشش نيامد  تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد                   و گفت با شاه كار دارم گفتند تو با شاه چه كاري داري؟                                               پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
    همه خنديدند و گفتند تو و جمله اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
    خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود
    شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟ پير مرد گفت: جمله من اينست
    "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
    شاه به فكر رفت  و خيلي از اين جمله استقبال كرد  و جايزه را به پير مرد داد
    پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
    شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي پير مرد گفت                نه پسرم  به نفع تو هم شد چون تو بهترين جمله جهان را يافتي                                   پس از اين حرف پير مرد رفت شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد
  و دستور داد آن را روي انگشترش حك كننداز آن به بعد شاه هر اتفاقي كه              برايش پيش ميآمد ميگفت:
    هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
    تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند                                  كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا اينكه يه روز پادشاه در حال              پوست كندن سيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را                       بريد و قطع كرد شاه ناراحت شد و درد مند
    وزيرش به او گفت:   هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
   شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده توميگوئي كه به نفع ما شده
    به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد وتا او دستور نداده او را                         در نياورند
    چند روزي گذشت يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود
    ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند
    شاه را بستند اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود               تمام بدنش سالم باشد ولي پادشه دو تا انگشت نداشت پس او را ول كردند                    تا برود شاه به دربار باز گشت  و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند وزير آمد                   نزد شاه و گفت  با من چه كار داري؟
    شاه به وزير خنديد و گفت اين جمله اي كه گفتي :                                               هر اتفاقي ميافتد به نفع ماست درست بود
    من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي                           اين چه نفعي است شاه اين راگفت واو را مسخره كرد وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد   شاه گفت چطور؟ 
    وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد ولي آنجا من نبودم
    اگر مي بودم آنها مرا ميخوردندپس به نفع من هم بوده است                                    وزير اين را گفت و رفت

 

خوب نگاه کن

خوب نگاه کن

میتوانی  رنگ افق را در آبی بلورین آسمان ببینی تصویر روشن آنان را که در شهر زیست میکنند ،تصویر پیروزیها ی بزرگ و شکست های کوچک و قناعت شماری بسیار  و همت گروهی اندک را .

و نیز فرصت های طلایی را که به تمامی  آنان عرضه میشود، اما تنها از آنان کسی خواهد شد که تلاش میکنند.

پس به خاطر بسپار که چون دیگر بار  خط افق را میشکنی و به شهر پای مینهی،تصمیم از آن توست،

میتوانی همواره در سایه روشن این همه برج وبارو بمانی و یا به همتی بلند خورشید را به دست آوری.

تصمیم بی تردید از آن توست ،چرا که خط افق وعده ایست ،مرزی نیست.

تداوم رویش

نه امروز و نه هیچ روزی تا کنون و نه هیچ زمان دیگری در همه عمرم ،من هرگز تمایلی به آن نداشته ام که باور کنم هرچه را میتوانسته ام انجام داده ام .

اما این را خوب میدانم ،هیچ کس به پیروزی نمیرسد مگر رنج فراوان کشیده باشد وهرگزشکستی حادث نمیشود اگر آدمی آنچه را در توان دارد انجام دهد.

( نادیا بولانگر)