داستان چهارشمع...
رسم است که در ایام کریسمس ودر واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند، شمعها نیز برای خود داستانی دارند. امیدواریم با خواندن این داستان امید در
قلبتان ریشه دواند. اولی گفت: من صلح هستم! با وجود این
هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد. ***** با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد. ***** ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند، آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد. ***** و گفت: چرا خاموش شده اید؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن. ***** نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم. من امید
هستم! چراکه هر یک از ما می توانیم امید، ایمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنیم.
| ||
.jpg)