زير گنبد کبود / جز من و خدا / کسی نبود / روزگار / رو به راه بود /
هيچ چيز / نه سفيد و نه سياه بود / با وجود اين / مثل اينکه چيزی
اشتباه بود /زير گنبد کبود / بازی خدا / نيمه کاره مانده بود...
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ساعت 9:37 توسط مریم
|