و خداوند خدا، هر بامدادان، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آید و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش،جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و...

هر شامگاهان، با چشمی خسته و پلکی خونین، از دیوار مغرب، فرود می آمد و نومید و خاموش، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می برد و هیچ نمی گفت.

و خداوند خدا، هر شبانگاه، بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خود ، جهان را می نگریست و قندیل پروین را برمی افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت، تا در شب ببیند و نمی دید، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...

سحرگاهان، خسته و رنگ باخته، سرد و نومید، فرود می آمد و قطره اشکی درشت، از افسوس بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم پیام عشق را به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر می داشتند و جانوران، هر نیمه، با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و  اما  ... خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه. می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه به گونه اش غریب مانده است، در جمعیت چهرهای سنگ و سرد، تنها نفس می کشید.

کسی "نمی خواست"، کسی "نمی دید"، کسی "عصیان نمی کرد"، کسی "عشق نمی ورزید"، کسی "نیازمند نبود، "کسی درد نداشت"... و...

و خداوند خدا، برای حرفهایش، باز هم مخاطبی نیافت!

هیچکس او را نمی شناخت، هیچ کس با او انس نمی توانست بست                          

                                                                                                   "انسان" را آفرید!

                                              و این، نخستین بهار خلقت بود.