Some engliSh Experession

Pipe down >>> خفه خون بگیر

Cool the comedy>>>> مسخره بازی در نیاور

Cool bananas >>>> چه با حال

Play it cool >>>  به روی خودت نیاور

I catch you with pants down >>> مچت را گرفتم

What the hell is wrong with you? >>>  چه مرگته؟

Beauty is in the eyes of beholders >>> چشماتون قشنگ میبینه

Speak of the devil >>>  انگار حلال زاده است

take it easy >>> بی خیالش

couch potato >>> کسایی که فقط می خورند و می شینند

You are the apples of my eyes >>> نور چشم من هستی

Banana head >>> یکمی دیوانه است ، خل و چل

T.G.S >>> شکر خدا شنبه آمد

It takes me >>> وقت من را می گیرد

Wetblanket >>>  نا امید، کسی که همیشه آیه یاس می خونه

It just a piece of cake >>> مثل آب خوردن است

Who cares >>> کی به کیه

Who is who >>> کی با کی؟

That's the question of money >>> موضوع سر پول آن است

Some people are born on the bus >>> دست پشت سر ندارند

Home sweet home >>> هیج جا خونه آدم نمیشه

They made come to underestanding >>> به تفاهم می رسد

به دنبال منجی

سلام بچه ها

راستش فکر نمیکنم که کار قشنگی باشه که ما مشکلات کلاسمون و برنامه ریزی های شخصی خودمون رو با آموزش و خانم لبافیان در میون بزاریم.

وقتی ما خودمون نمیتونیم بشینیم با هم حرف بزنیم و به تفاهم برسیم ومشکلات کلاس رو حل کنیم ، مطمئن باشید از بیرون کلاس هم کسی نمیتونه حلش کنه.

سیما جان کارت اصلا قشنگ نبود که برنامه کلاس رو بردی پیش خانم لبافیان.

اینجا مدرسه و دبیرستان نیست که تا هرچی میشه سریع پیش مدیر و معاون بریم . ما تو مدرسه هم هیچ وقت مشکلات رو بیرون کلاس نمیبردیم

سمت راست مغز ....

سمت راست مغز نادان است!!! میدانید چرا؟

در حالی که بر روی صندلی نشسته اید پای راست خود را از زمین بالا ببرید

و در جهت عقربه های ساعت بصورت دایره ای بچرخانیدو همزمان با این عمل با انگشت راست

 خود عدد شش انگیسی را در هوا بنویسیدبدون اینکه متوجه بشویدپای شما جهت حرکت خود را تغییر میدهد . امتحان کنید........

پسرا و دخترا ....

پسرا و دخترا چه جوري از دستگاه عابر بانک پول ميگيرن ؟
اول پسرا
1.با ماشين ميرن سراغ بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک

2. کارت رو داخل دستگاه ميذارن
3.کد رمز رو ميزنن و مبلغ درخواستي رو وارد ميکنن
4. پول و کارت رو ميگيرن و ميرن
..........................................................
 
و خدا بخير کنه
دخترا
1. با ماشين ميرن دم بانک
2. توي آينه آرايششون رو چک ميکنن
3. به خودشون عطر ميزنن
4.احتمالا" موهاشون رو هم چک ميکنن
5. توي پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
6. توي پارک کردن ماشين خيلي مشکل پيدا ميکنن
7.بلاخره ماشين رو پارک ميکنن و ميرن دم دستگاه عابر بانک
8.توي کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
9. کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
10. کارت تلفن رو ميندازن توي کيفشون
11. دنبال کارت عابر بانکشون ميگردن
12. کارت رو وارد دستگاه ميکنن
13. توي کيفشون دنبال تيکه کاغذي که کد رمز رو روش يادداشت کردن ميگردن
14.کد رمز رو وارد ميکنن
15. يه ربع  قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونن
16. کنسل ميکنن
17. دوباره کد رمز رو ميزنن
18.کنسل ميکنن
19. به دوست پسرشون زنگ ميزنن که طريقهء وارد کردن کد صحيح رو براشون بگه
20. مبلغ درخواستي رو ميزنن
21.دستگاه ارور (خطا) ميده
22. مبلغ بيشتري رو درخواست ميکنن
23. دستگاه خطا ميده
24. بيشترين مبلغ ممکن رو درخواست ميکنن
25.انگشتاشون رو براي شانس روي هم ميذارن
26.پول رو ميگيرن
27. برميگردن به ماشين
28. آرايششون رو توي آينه چک ميکنن
29.توي کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
30. استارت ميزنن
31.پنجاه متر ميرن جلو
32. ماشين رو نگه ميدارن
33. دوباره برميگردن جلوي بانک
34. از ماشين پياده ميشن
35. کارتشون رو از توي دستگاه عابر بانک برميدارن
36. سوار ماشين ميشن
37. کارت رو پرت ميکنن روي صندلي کنار راننده
38.آرايششون رو توي آينه چک ميکنن
39.احتمالا يه نگاهي هم به موهاشون ميندازن
40.راه ميفتن و ميندازن توي خيابون اشتباه
41.برميگردن
42. ميندازن توي خيابون درست
43. پنج کيلومتر ميرن جلو
44. ترمز دستي رو آزاد ميکنن ( ميگم چرا انقدر يواش ميره ها )

4۵.به حرکت ادامه ميدن..........


45.به حرکت ادامه ميدن..........

آزمایشگاه بیوشیمی و حرفای خسته کننده

وای که چقدر این آقای صدر پوش دوست داره حرف بزنه...

امروز کلا همه سر آزمایشگاه خواب تشریف داشتن و فقط شانس آوردیم این تلفن یه چند بار وسط لالایی های آقای صدر پوش زنگ میزد و همه رو از تو چرت در میاورد

حالا نمیدونم حال و هوای گروه اول چطوری بوده ولی فکر نکنم دست کمی از گروه ما داشته








اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم ...

یک روز کارمند پستی  به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد،  متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان این طور نوشته شده بود نامه ای به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخوانددر نامه این طور نوشته شده بودخدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.  دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این  تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام و بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم هیچ کس را هم ندارم تا ازاو پول قرض بگیرم تو ای خدای مهربان تنها امید من .هستی کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه کارمندان اداره پست چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان96دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از کار خوبی که انجام داده بودند خوشحال بودند.چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشتهشده بود  عید به پایان رسیدومن از تو ای خدای مهربون تشکر میکنم همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم هدیه خوبی برایم  فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم

غیر از خدا هیچکس نبود...

هر کس گم شده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود ویکی چگونه میتوانست باشد.

هرکسی به اندازه ای که احساسش میکنند هست وخدا کسی را که احساسش بکند نداشت!

عظمت ما همواره در جستجوی چشمی است که ببیند.

خوبی ما همواره نگران آنکه ،آن را بفهمند و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق بورزد و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

غرور در جستجوی غروری است تا آن را بشکند و خدا عظیم بود، خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور، اما کسی را نداشت.

و خدا آفریدگار بود و چگونه می­توانست نیافریند؟!.... زمین را گسترد، آسمانها را برکشید، کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند، دریاها آغوش گشودند و طوفانها برخواستند و صاعقه ها در گرفتند وبارانها و بارانها وبارانها ...

قرنها گذشت و می­گذشت و درختان گوناگون، گلهای رنگارنگ و جانوران در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود وخدا یکی بود وجز خدا هیچکس نبود و با نبودن چگونه بودن

و خدا بود وعدم با او بود و عدم گوش نداشت حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم و حرفهایی است برای نگفتن.

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی­­آورند. حرفهایی خوب وبزرگ و ماورایی همین هایند.

سرمایه هر کسی به اندازه­ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهایی بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتش اند.

اینان در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند آرام میگیرند و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می­­کشند و هر لحظه حریق های وحشتناک وسوزنده­ای در درون می­افروزند

و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت و درونش از آنها سرشار بود و عدم چگونه می­توانست مخاطب او باشد.

و خدا بود وعدم. جز خدا هیچ کس نبود و با نبودن نتوان بودن و خدا تنها بود.

هرکس گمشده­ای دارد و خدا گمشده­ای داشت.

حکایت هم چنان باقی است.....

 این یک طنز است .......

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

وحکایت هم چنان باقی است ............

زير گنبد کبود / جز من و خدا / کسی نبود / روزگار / رو به راه بود /

هيچ چيز / نه سفيد و نه سياه بود / با وجود اين / مثل اينکه چيزی

 اشتباه بود /زير گنبد کبود / بازی خدا / نيمه کاره مانده بود...

واژه ای نبود و هيچ کس


شعری از خدا نخوانده بود


تا که او مرا برای بازی خودش


انتخاب کرد

توی گوش من يواش گفت:


تو دعای کوچک منی


بعد هم مرا


مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت


خود به خود


با شروع بازی خدا


عشق افتتاح شد

سالهاست


اسم بازی من و خدا


زندگی ست


هيچ چيز


مثل بازی قشنگ ما


عجيب نيست


بازی يی که ساده است و سخت


مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن


کار مشکلی ست


زندگی


بازی خدا و يک عروسک گلی ست...

روزی مردی.....

روزی مردی برای نماز شب راهی مسجد شد در راه به زمین میخورد و لباسهایش کثیف میشود او به خانه باز میگردد ولباسهایش را تمیز میکند و دوباره راهی مسجد می شود اما دوباره در همان نقطه به زمین میخورد ولباسهایش کثیف میشود ودوباره به خانه بر میگردد تا لبایهایش را تمیز کند و راهی مسجد میشود در راه مرد چراغ به دستی با او روبه رو میشود وبه او میگوید هوا تاریک است ومن دیدم شما چندبار زمین خوردید پس به کمک شما آمدم تا راه رابرای شما روشن کنم مرد تشکر کردو هردوراهی مسجد شدند وقتی به در مسجد رسیدند مرد به مرد چراغ به دست تعارف کرد که اول او وارد مسجد شود اما مرد نپذیرفت مرد بار دیگر درخواست خود راتکرار کرد ومردچراغ به دست به او  گفت :من شیطان هستم

مرد تعجب کرد وگفت چه طور ممکن است؟

شیطان گفت وقتی که  من تورا  برای بار اول به  زمین زدم  و تو برگشتی تالباسهایت را مرتب کنی ودوباره به طرف مسجد روانه شوی  خداوند تمام گناهان تورا بخشید وقتی که من تورا برای دومین بار به زمین زدم وتودوباره به خانه آمدی ومسمم تر از قبل به راهت ادامه دادی خداوند گناهان تمام خانوادهات را بخشید من دیدم اگر اینکار را ادامه دهم خداوند گناه تمام دهکده تان را خواهد بخشید پس من هم آمدم تا از سالم رسیدن تو به مسجد خیالم راحت شود .

 

خانم ها رادست کم نگیرید....

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:

چون شما زوجي اين چنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ،

 هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد واجي مجي لا ترجي ........

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:

خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!

پري چوب جادوييش و چرخوند و………

اجي مجي لا ترجي

و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان:

خانم ها را دست کم نگیرید

درس خوندن آقاپسرها....

یا درس نمی خونن یا وقتی می خوان بخونن باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد كه شب امتحانه ... یه كم كه درس خوندن یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شن و به یه چیزی فكر می كنن بعد انگار كه درس خوندن بلند میشن میرن استراحت می كنن بعد از یك ساعت استراحت دوباره میرن میشینن فكر می كنن . وقتی فكرشون تموم شد كتاب رو ورق میزنن یه كم براندازش میكنن وزنش می كنن استخاره می كنن برای خودشون تقسیمش می كنن میگن تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت كنن . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارن برن بخونن ولی چون می دونن فردا امتحان دارن پا میشن میرن سر كتابشون. همینجور كه می خونن هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فكر می كنن( لازم به ذكر است كه هیچ وقت در هیچ موقعیتی فكر نمی كنن فقط موقع درس خوندن فكرشون میاد بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینن خیلی دیر شده .دوباره میرن درس بخونن این بار می خونن یه چیزایی هم یاد میگیرن ولی چیزایی كه یاد نمی گیرن رو میذارن كه فردا از دوستاشون بپرسن یه كم به معلمشون فحش میدن می گن اینارو درس نداده خلاصه آخرش نمیرسن كتاب رو تموم كنن فردا میرن میبینن كه دوستاشون یه چیزایی می گن كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خط خطی میشه اونایی هم كه خونده بودن یادشون میره به همین سادگی.

 

البته آقایون میتونند از خودشون دفاع کنن در ضمن این یه شوخی بود

کلاسی که فقط به درس فکر میکنه

بازم سلام.

دیگه خسته شدم از بس سلام کردم و کسی تحویل نگرفت.

الان داشتم وبلاگ بقیه رشته ها و ورودی های دیگه دانشگاه خودمون رو یه یه سری میزدم .

اینقدر همه با هم صمیمیت داشتن و اینقدر وبلاگاشون جالب بود و فقط باید میخندیدی .

تو هر وبلاگی که رفتم مطالبش پر از نظر بود و وبلاگ ها پر بود از اسم بچه های کلاس .

اما وقتی میام تو وبلاگ خودمون دپرس میشم 

آخه من که ازتون واسه نویسندگی هم دعوت کردم ولی خوب چیکار کنم وقتی شماها استقبال نمیکنین .

دیگه کلا دارم از بچه های کلاسمون دل سرد میشم .


به خدا رفتم تو وبلاگ یه سری از بچه های ترم اول که حالا بماند چه رشته ای بودن با اینکه ترم 1 بودن ولی دوستیشون خیلی بیشتر از ما بود.



یاحسین...

عالم همه قطره اندو دریاست حسین

خوبان همه بنده اندومولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش

ازبس که کرم دارد  و آقاست حسین

اربعین حسینی تسلیت باد

پیروزی

سلام بچه ها

برد زیبای پرسپولیس رو به تمام بچه های باحال پرسپولیسی تبریگ میگم

اینم یه عکس باحال:

 

"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود                           يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر                            چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟                و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟  فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:               من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيدشاه به فكر                 فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟              همه وزيران را صدا زد وگفت وزيران من  هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد               هستيد بگوييد وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند                   و بياوند وزيران هم رفتند و آوردند شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت                      كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت  هر كسي                به چيزي گفت باز هم شاه خوشش نيامد  تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد                   و گفت با شاه كار دارم گفتند تو با شاه چه كاري داري؟                                               پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
    همه خنديدند و گفتند تو و جمله اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
    خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود
    شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟ پير مرد گفت: جمله من اينست
    "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
    شاه به فكر رفت  و خيلي از اين جمله استقبال كرد  و جايزه را به پير مرد داد
    پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
    شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي پير مرد گفت                نه پسرم  به نفع تو هم شد چون تو بهترين جمله جهان را يافتي                                   پس از اين حرف پير مرد رفت شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد
  و دستور داد آن را روي انگشترش حك كننداز آن به بعد شاه هر اتفاقي كه              برايش پيش ميآمد ميگفت:
    هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
    تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند                                  كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا اينكه يه روز پادشاه در حال              پوست كندن سيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را                       بريد و قطع كرد شاه ناراحت شد و درد مند
    وزيرش به او گفت:   هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
   شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده توميگوئي كه به نفع ما شده
    به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد وتا او دستور نداده او را                         در نياورند
    چند روزي گذشت يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود
    ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند
    شاه را بستند اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود               تمام بدنش سالم باشد ولي پادشه دو تا انگشت نداشت پس او را ول كردند                    تا برود شاه به دربار باز گشت  و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند وزير آمد                   نزد شاه و گفت  با من چه كار داري؟
    شاه به وزير خنديد و گفت اين جمله اي كه گفتي :                                               هر اتفاقي ميافتد به نفع ماست درست بود
    من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي                           اين چه نفعي است شاه اين راگفت واو را مسخره كرد وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد   شاه گفت چطور؟ 
    وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد ولي آنجا من نبودم
    اگر مي بودم آنها مرا ميخوردندپس به نفع من هم بوده است                                    وزير اين را گفت و رفت

 

یارانه...

بنازم دولت و آن ادعایش

هدفمند کردن یارانه هایش

 بنازم مجلس و تصویب طرحش

که آخر هم شد او تسلیم طرحش

 بنازم من بر این جراحی سخت

که خواهد مرد بیمارش بر این تخت

 چه گویم از تحول های مادی

تحول های پوچ اقتصادی ............................

( ادامه مطلب رو حتما بخونید)

ادامه نوشته

روزی که کوروش گریست

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!

- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم. .......................

 
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است

آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت


ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است

صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است

ادامه نوشته

نمره بافت

سلام بچه ها .

امروز رفتم پردیس پیش دکتر خلیلی تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

بابت ۳تا سولی که تو جزوه نبوده بهش گفتم اونم قبول کرد و علامت زد تا بره بررسی کنه ببینه درس داده بوده یا نه .گفت به بچه هاتون بگو نگران نباشن اگه نبوده حذف میکنم  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

(تازه امروز واسش برگه های امتحان رو از آموزش فرستاده بودن و هنوز صحیح نکرده بود)

روزی دروغ به حقیقت گفت:....

 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان       می شود .

ولنتاین یا سپندارمذگان ؟!

خیلی تاسف بار است که با آداب و فرهنگ بیگانه بیش تر از فرهنگ خود آشنا باشیم. تاسف بار است که فکر کنیم مرغ همسایه غاز است.
IRAN

 

 

ادامه نوشته

نقطه سر خط

نقطه­ای بر اونچه از دست دادم میذارم واز سر خط شروع میکنم

تب وتاب امتحانات پایان ترم تموم شد وحالا ماها روزی چندبار به سایت دانشگاه سر میزنیم وارد سیستم مدیریت امور آموزشی میشیم با ترس ولرز در حالی که زیر لب دعا و ثنا میکنیم نام کاربری و کلمه عبورمون رو تایپ میکنیم تا میاد صفحه باز بشه جونمون به لبمون میرسه و نذر میکنیم اگه نمره مون خوب بشه (شایدم پاس بشیم)  فلان کار وبهمان کار رو میکنیم...... صفحه باز میشه کارنامه نیمسال رو باز میکنیم نمره ها با رنگ قرمزشون چشمک میزنن از دیدن بعضیاشون خوشحال میشیم و جیغ میزنیم و از بعضیشون ناراحت میشیم و با مشت محکم میکوبیم تو دیوار (البته اگه تا شعاع 100 کلیومتری مون آدمی پیدا نشه چون تحقیقات نشون داده  کوبیدن تو سر آدما برای فروکش کردن عصبانیت بهتر جواب میده)سپس چندتا فحش نثار استاد مربوطه و جد محترمشون میکنیم و اعتراضمون رو به نمره ثبت میکنیم اگه تو یه درس قصدمون توی فقط و فقط پاس شدن بوده باشه با دیدن نمره­ی قبولی(که البته معلوم نیست از راه مشروع بدست اومده یا به مدد دوستان یا شایدم با بزرگواری استاد) در پوست خود نمیگنجیم انگار که تو درس n  واحدی (n>2 )نمره کامل گرفتیم اگر هم خدای نکرده زبونم لال گوش شیطون کرتوی یه درس پاس نشده باشیم اگه حساس باشیم اشک تو چشمامون حلقه میزنه و به این در و اون در میزنیم تا در اسرع وقت نمره پاسی رو با هر شیوه ی اخلاقی یا غیر اخلاقی بگیریم البته زمان زیادی نداریم و باید در این مرحله تر و فرز باشیم (نمیدونم فرز رو درس نوشتم یا نه) حالا اگه در گروه غیر حساس قرار داشته باشیم ودر برابر هیچ  کنشی، واکنش نشون ندیم (به عبارت ساده تر ناقض قوانین فیزیکی باشیم)از اینکه وقت خودمون رو صرف کار بی ارزشی مثه درس خوندن کردیم و کارهای مفید!!!! رو به خاطر کمبود وقت انجام ندادیم افسوس میخوریم البته در حین این افسوس خوردنا بد وبیراه گفتن به استاد مربوطه فراموشمون نمیشه و.......

حالابا این حال وهوایی که ماها این روزا داریم چند نفرمون صدای پای ترم جدید رو میشنویم؟؟؟؟ حواسمون هست که سرو کله اش داره پیدا میشه!!!!!!!!!!

بیاین با هم نقطه ای به ترم گذشته بذاریم واز سرخط،ترم جدید رو شروع کنیم نکنه تو ترمی که گذشت جا بمونیم

هوای بارونی یا آفتابی

دلم گرفته از آدمایی که زیر بارون برات میمیرن ولی وقتی که آفتاب میشه همه چیز یادشون میره

واقعاً چرا؟چرا بعضیا وقتی کارشون جفت وجوره انگار نه انگار که ماها هستیم انگار نه انگار که ما رو میشناسن!!!!

چرامو پس میگیرم همون بهتر که با ما کاری نداشته باشن میپرسی چرا؟؟؟؟؟ چون ...........

ادامه نوشته

چه خوبه همه باهم دوست باشیم

دوست فقط اون کسی نیس که تو بهش سلام می کنی
دوست دستی یه که تو رو از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشه درست هنگامی دیگرانی که تو اونا رو دوست میدونی سعی دارن تو رو به درون اون بکشن
دوست حقیقی کسی یه که نمی تونه تو رو رها کنه صداییه که نام تو رو زنده نگه میداره حتی زمانی که دیگران تو رو به فراموشی سپرده اند.....
چه خوبه که هممون باهم دوست باشیم....

دوستی

نویسندگی وبلاگ

بچه های گل کلاس سلام

راستش تصمیم گرفتم واسه بالا رفتن صمیمیت و بهتر شدن فضای وبلاگ تعداد نویسندگان وبلاگ رو زیاد کنم.

کسایی که دوست دارن با منو المیرا همکاری کنن اسمشونو تو نظرات بنویسن یا برام  ایمیل بفرستن.

نام کاربری و رمز ورود بعد از اعلام آمادگی به ایمیلتون فرستاده میشه.

مرسی.

سلام:

سلام بچه ها خوبید؟

چه خبر؟

بابا بی معرفتا مگه این که ما از شما یه خبری بگیریم شماها که دیگه سری به وبلاگ نمیزنید .

این ترممون هم تموم شد دوباره  آخر ترمو یه عالمه درسای نخونده و شروع فرجه خسته کننده .

تازه تا میای شروع کنی درس بخونی میبینی فرجتم تموم شد اون وقته که تمام امیدت البته بعداز

خدا بیدارموندن شب امتحان ویاری دوستات سرامتحان است.

خوندن این درسا یه طرف فهمیدنش هم یه طرف به خصوص این فیزیک; من نمیدونم این استاد

درچه فکری بوده این جوری جزوه نوشته جزوش مثل شعرای  استاد حسینی باید خودشم همراهش

 باشه خدا به خیر بگذرونه من که میخوام فقط فیزیکمو پاس بشم  خدایش که این امتحانا خیلی ضد حال

این فرجه طولانی وکسل کننده هم دیگه داره اعصابمو خورد میکنه

خداوند........

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان اما

 به قدر نیاز تو فرود می‌آید
 
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود 

امید می‌شود ناامیدان را
 
 راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را
 
 شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 عصا می‌شود پیران را
 
 عشق می‌شود محتاجان به عشق را
 
...
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...
 
 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
 
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک 
 
 و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...
 
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

 


 

جوان یعنی......

جوان یعنی که خاکی بودن و شیک

مرام  و  معرفت حدّ المپیک 

 جوان یعنی دلی بی شیله پیله

دروغ پَر ، ساده بودن ، عشق همینه

 جوان یعنی با پیکان گوجه ای مون

بریم دشت و بخونیم از دل و جون

 جوان یعنی براوو  روندن  و  فَر

بگیری گازشو تا حد آخر       

 جوان یعنی  که پشت RD با عشق

زدی  405  تا  نکنی  دق

  جوان یعنی  که عِرق ملی دارم

به ورزشگاه میرم ، شیپور میارم

 جوان یعنی که تو بعد از عروسی

بری پیش امام زاده  پابوسی

 جوان یعنی تولد ، مرگ ، یک  بار

یه بار هم دل  میشه عاشق نه صد بار

 جوان یعنی  با یک ضبط هزار وات

میری کوه و نوار ِ داریوشم بات

  جوان یعنی کلاهِ کاپیتانی

نه بازوبند و مچبند و تبانی

 جوان یعنی که جیبات پر ز خالی

با  اون جیبای خالی پُز عالی

 جوان یعنی شبا یا تو زمستون

یه عینک دودی مَشت رو چشامون

 جوان یعنی  وفاداری نبینی  

ولی باز میگی از عشق قدیمی

 جوان یعنی یه ترمو درس نخونی

شبِ امتحانو بیدار بمونی

 جوان یعنی تی شرت با عکس داریوش

پر از حس ِ وجود  و  عشق خاموش

 جوان یعنی که ما اخراجی هستیم

مجید سوزوکی و بایرامی هستیم

  جوان یعنی کلاسو بیخیال داش

یه سیخ قلوه ، جگیر ، مهمون ما باش

آیا در جایگاهی که باید باشید هستید؟

روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:


بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

نتیجه اخلاقی:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

خوب نگاه کن

خوب نگاه کن

میتوانی  رنگ افق را در آبی بلورین آسمان ببینی تصویر روشن آنان را که در شهر زیست میکنند ،تصویر پیروزیها ی بزرگ و شکست های کوچک و قناعت شماری بسیار  و همت گروهی اندک را .

و نیز فرصت های طلایی را که به تمامی  آنان عرضه میشود، اما تنها از آنان کسی خواهد شد که تلاش میکنند.

پس به خاطر بسپار که چون دیگر بار  خط افق را میشکنی و به شهر پای مینهی،تصمیم از آن توست،

میتوانی همواره در سایه روشن این همه برج وبارو بمانی و یا به همتی بلند خورشید را به دست آوری.

تصمیم بی تردید از آن توست ،چرا که خط افق وعده ایست ،مرزی نیست.